Wednesday, May 23, 2012

20


عادت کرده ام به هرز خوانی. حالا نه اینکه عادت جدیدم باشد. مال بچگی هاس که دفتر و کتاب را با روزنامه جلد می کردم که سر کلاس حوصله ام سر نرود از نخواندن. بنویسم هرز خوانی می کنم گویاتر هست- نوشتم گویا، گوی آ می شود گاوها با اغماض، انگار که باید به کسی بگویم- هرزخوانی فعالیت اوقات فراغتم بوده. اوقاتم به هرزخوانی می گذرد.

Saturday, April 21, 2012

19


هر دوشنبه، سوای از اینکه چیزی لازم داشته باشم یا نه، می روم آلبرت هاین نزدیک خانه که ببینم چه چیزی را زیر قیمت می­فروشند. اوایل فکر می کردم اجناس زیرقیمت، نزدیک تاریخ انقضا هستند. زود فهمیدم که نه خیر، این تاکتیک ساده فروش است. البته باید کارت تخفیف داشته باشی. کارت تخفیف را هم همان جا می دهند دستت. مجانی. فک می کنم با این کارت ها بیشتر یک بانک داده می سازند از میزان آمد و شد مشتری و فروش محصولات و فلان. دوشنبه ایی هم که گذشت رفتم دوبسته سبزیجات از این هایی که مال پایی آ و پاستا و اینجور چیزهاست، خریدم. چرا؟چون بسته دوم مجانی بود وگرنه من که سبزی دوست ندارم به آن صورت. بعد هی گفتم به به هفته سلامت اجباری.شبش با نصف بسته و مرغ و پلوپز پارس خزر، ماکارونی درست کردم یا لااقل غذایی که دستورپختش شبیه ماکارونی است. غذای خوبی بود. سه روز و سه شب خوردنش طول کشید. توی اتاقم یخچال ندارم. قابلمه را شب ها می گذاشتم بیرون، پشت پنجره. اینجا گربه ها از دیوار بالا نمی روند خوشبختانه. بعدش دوباره به تغذیه ناسالم ناچو با سس سالسا روی آوردم. دیشب نصف دیگر بسته را که لهیده بود روانه سطل آشغال کردم و با بسته دیگر مایه ماکارونی غذای قبلی را با مقدار زیادی زرد چوبه درست کردم. نه به خاطر اینکه زرد چوبه تنها ادویه ایی بود که داشتم، به خاطر اینکه می تواند بوی بد اسفناج پوسیده را کم کند. تجربه شخصی.
بابا همیشه چند تا مسئله ریاضی از کلاس های بالاتر را می داد حل کنم دبستان که بودم. یک بار که یک مسئله ایی را حل کردم گفت اشتباه حل کردی. دوباره فک کن. بعد من هی نگاه می کردم. نمی فهمیدم چی اشتباه است. بعد هی می گفت دوباره فک کن. کم آن موقع یک حلقه فور-واری داشتم واسه خودم. که فکر می کنم که فکر می کنم که فکر می کنم و تویش من آدمی سیاه سفید بودم که با هر بار فکر کردن کوچکتر می شد می رفت تو دل آدم قبلی. بعد هی فکر کردم که فکر کردم که فکر کردم تا نقطه شدم. بعد آن موقع بلد نبودم فکم را فشار بدهم روی هم یا حتی گریه کنم. مسئله دو تا راه حل داشت. نمی دانم راه حل دیگر مسئله را پیدا کردم یا نه. 

Saturday, April 7, 2012

18

بابا همیشه قصه های بیرون را طوری تعریف می کرد که آدم نرود دنبالش را بگیرد. کمونیست ها طرفدار سوزنبانی بودند که زن و بچه اش را در تصادف با قطار از دست داده و یلیام تامپسون، یک نوع پرتقال پیوندی بود که سال بعد قرار بود بکاریم توی باغ. دنیا به نظرم آخر داشت و من همیشه به آخر دنیا فکر می کردم. می نشستم در ایوان رو به شالیزار و به دورها که شبیه آخر دنیا بود دقایقی طولانی نگاه می کردم. برای من یک که جا نشستن شکنجه بود ساعت ها بود البته. انگار توی یک جزیره زندگی می کردیم. ارتباطم با مدیا تنها خاله صاد بود و روزنامه اطلاعات، صفحه حوادث بیشتر. کتاب مدیا نبود. خبر از بیرون نمی آورد. آن بیرونی که الان داشت اتفاق می افتد. خاله صاد هم سالی دوبار بیشتر و کمتر می آمد. حرف هایش فرق می کرد با دور بری ها. بیشتر منتظر بود من بزرگ شوم تا خودم بفهمم. حرف اصلی اش هم این بود که هر چه توی کتاب ها هستند باور نکن. باور می کردم و نمی کردم. همه چیز می خواندم آن موقع ها از کتاب های احمد محققی که تویش آدم ها توی صف نانوایی هم را می دیدند و عروسی می کردند و بعدش هم را پاره می کردند تا اتوبیوگرافی روسو که باهاش هم ذات پنداری می کردم. توضیح المسائل جلد قرمز امام به مثابه روش زندگی و پلی بوی تا آن سری چهار جلدی" به من بگو چرا" که خیلی از سوال هایش، معنی نداشت که دریاچه قو چی هست مثلا که نویسنده اش محل سئوال باشد مثلا. آدم فک می کند نادانی سئوال می آورد. خیلی اشتباه است. مدیا نبود و خودم باید می فهمیدم که چه چیزی را خودم دوست دارم. حرف کتاب ها را هم نباید باور می کردم. یک روزی دراز کشیده بودم روبه روی آشپزخانه، پشت به آشپزخانه در واقع، دراز هم نه، سرم روی بالشت، پایم رو دیوار.داشتم به سایه پاهایم نگاه می کردم. مامانی داشت غذا درس می کرد و آواز می خواند. یعنی حالش خوب بود. آخرین کتابی که خوانده بودم از مطهری بود درباره حجاب و این ها. مذهبی بودم زیاد آن موقع. بعد انگار وحی شده باشد به من. گفتم تو فک می کنی واقعا خدا وجود داره؟ با مامانی بودم." نگی دیگه اینوها، هرکی گفته نابود شده، بدبخت شده". اول های نوجوانی بود و من آلردی احساس بدبختی می کردم. بیشتر و کمترش مهم نبود. از این بدبخت تر نمی شدم.
من قاضی هستم. روی آدم های فیک بالا می آورم. کی تشخیص می دهد کی فیک است؟ من. این آدم هایی که کتاب را خودشان کشف نکردند، مدیا تغذیه شان کرده، آدم هایی که بی خدایشان محصول تفکر نیست، آدم هایی که موسیقی شان، ادبیاتشان، شخصیت شان کپی هست مرا عصبی می کنند. آدم ضعیفی هستم. از اریک امانوئل اشمیت متنفرم چون ایده یکی از کتاب های تحسین شده اش کاملا از ژاک و اربابش کپی شده، هیچ جا هم رفرنس نداده. حافظ را کمتر دوست دارم، چون چند تا مصرع هست توی دیوانش که قبلش سعدی گفته. بله من خودم پیش هر کی نشستم توی مدرسه رسم الخطش را دزدیم ولی دست خطم جز افتخارتم نیست.
قضاوت آدم را حقیر می کند. آدم را جزیی نگر می کند. گاهی می خواهی طرف را مجازت کنی. سرش را بکوبی به دیوار که بابا خفه. جاده خطرناکی هست. از یک جایی به بعد چون زیاد قضاوت کردی دچار این حس می شوی که درست هست حرف هات. بعد درها را به روی اطلاعات بعدی می بندی. بس که اطمینان داری به قضاوتت، بس که کارت درست بوده. بزرگترین نقطه ضعف آدم، نقطه قوتش هست در واقع.
یک آدم کینه توز هست در من. از آن ها که دوست دارد حق آدم ها را بگذارد کف دسشان. فکر کنم زیاد حبسش کردم. بیاید یک کمی زندگی کند. همه آدم های بالا، من هست به جز آخری. ها ها پارادوکس منطقی. 

Saturday, March 24, 2012

17

مادر آیریس در موزه آن فرانک کار می کند. اولین جمعه های کریتریون، کافه محبوب بچه های دپارتمان بود. آیریس از ایران فقط جدایی نادر از سیمین و دوس دختر ایرانی یکی از پست-داک ها را می دانست. همین ها هم زیاد بود. سئوال سوم بعدِ از کجا اومدی و چقد اینجا فرق داره با جایی که بودی، این بود که کجاها رفتی تا حالا؟ من هیچ جایی نرفته بودم هنوز. به آیریس گفتم که اما خیلی دوست دارم که خانه آن فرانک را ببینم چون چند روز قبلش خیلی اتفاقی فهمیدم که اینجاست. آیریس هم گفت که مادرش آن جا کار می کند و می تواند ترتیب بازدید مجانی ما را بدهد.
موزه، چیز زیادی برای نمایش نداشت، یک خانه قدیمی و معمول داچ بود. پناهگاه آن فرانک و خانواده با یک درب که در حقیقت یک کتابخانه بود، از کل خانه جدا می شد و ویوی خیلی زیبایی داشت. البته پرده ها سیاه و بسیار ضخیم بود قاعدتا برای استتار و این ها. جذاب ترین قسمت موزه، دیوارهای اتاق آن فرانک بود. پوسترها و عکس های قدیمی. در داخل موزه هم فیلم های کوتاهی از زندگی آن فرانک و مصاحبه های کوتاه ترتیب داده بودند. یک جایی هم نسخه های ترجمه شده خاطرات آن فرانک به زبان های مختلف از جمله فارسی و عربی را گذاشته بودند توی ویترین. انتهای موزه، فیلم های کوتاهی درباره ی نژادپرستی و اسلام ستیزی و این ها پخش می شد و از ببیندگان نظرخواهی می کرد. در انتهای نتایج رای هایی بازدید کنندگان موزه، نمایش داده می شد. نتیجه برای یک فیلمی درباره رفتار تبعیض آمیز پلیس با رنگین پوستان، 48% رای موافق بود. به طور کلی چیدمان موزه طوری بود که می شد تا حد زیادی برای آدم های قصه احساس تاسف کرد. یک جایی من گفتم که ممکن است این یک قصه باشد فقط و این ها ولی من مطمئنم یک جایی در یک جنگی این اتفاق برای بچه ایی، آدمی افتاده و این غم انگیز است. آیریس کاملا آزرده شد از حرفم که she was real و کریس گفت Now, you are like your government .
آن فرانک همیشه مرا می برد به کودکی ام، میان علف ها و سایه درختان نارنگی. آن روزی که کتابش را خواندم و شبش که شروع کردم به نوشتن خاطرات خودم. 

Friday, March 16, 2012

16

یه قسمتی از اتاق هس که می شه پنجره رو تا نیمه باز کرد و رو به کانال سیگار کشید. انگار که ساخته باشمش. لیوان چای کنارم. کتاب ندارم، هیچی. روزها خوب کار نمی کنم. وسط کد نویسی می زنم به صحرای کربلا، می روم تو فکر و خیال و فیس بوک و پلاس و گودر، بعد که برمی گردم شب شده و باید برگردم خونه. بعدش می آیم زیر پتو و با موبایل گاردین و نیچر می خوانم به خیال خودم.
همسایه ی هلندی رفته و یک ایرانی آمده جایش. از آن هایی که بدون دعوت می آیند تو اتاقت و همان اول ازت می پرسند برنامه ات چیه  کلا برا زندگی. بابا بذار اول من اسمت را یاد بگیرم، دوبار صدایت کنم، بعد. معاشرتش این طوری هست. گاهی سعی اش را می بینم تو ارتباط برقرار کردن دلم می سوزد حتی. از بالا که نگاه کنی بدمن ماجرا هستم. بعد امروز گورکا، همسایه ی دیگرم آمد پیشم با کمی پریشانی و پرسید من می دونم که این یارو جدیده گی هس یا نه؟ چون اون طوری که حرف می زنه یا لمس می کنه معذبش می کنه. منم گفتم فک نکنم ولی سخت نگیره و به جای اون دختره پیشخدمت کافه کوبا که بش پا نمی ده شانسشو با این آزمایش کنه، شاید اونم (گورکا) گی هس و هنوز نمی دونه. اونم  سرشو خاروند و گف شاید.
خواب دیدم، خواب بچگی ها. قرار است فوتبال بازی می کنیم. تو هم هستی. قبل یارکشی پریدم از خواب. 
به خودم می آیم و می بینم چیزی ندارم. جهالت است اسمش. 

Tuesday, March 13, 2012

15

 آدم کم حرفی هستم، توی حرف زدن تنبلم اما جمله ها همین طور قطار می شوند و روی ریل­های نامرئی طی طریق می کنند و سر از کجا و ناکجا در می آورند. بعد پر حرف به نظر می آیم. مثل وقتی که توی دستم دستکش و کیسه خرید است و کلید می افتد از دستم، یا دوچرخه می افتد روی دست و بالم. همیشه توی خودم لبخند زده ام به خودم. خندیده ام گاهی بلند حتی. توی فیلم کلافه ایی زندگی می کنم. آن وقت ها که کار می کردم، شلوغ ترین میز، میز کار من بود. الان هم همین طوری است. تو کودکی از همه ی خط ها بیرون زده ام، گلدان را بالای اسب کشیده ام، اسب را توی رودخانه. مامانی می گفت و می گوید من بی نظمی را دوس دارم. من بی نظمی را دوس دارم؟ من تعریفی دارم از آن؟ من دوست ندارم توی یک برنامه ایی باشم مرا مضطرب می کند اصلا، همین که می دانم فلان روز باید فلان جا بروم می شود مثل کابوس، حالا بگو فلان جا، کنسرت داریوش در لاهه باشد حتی. برنامه ایی که توی تقویم نوشته شده باشد ساعت و مقصدش، مرا نا آرام می کند. یک حرفی که شنونده منتظر یک قصه ایی هست از تویش، هر قفلی که منتظر کلیدی است –بار اروتیک ماجرا- مرا می ترساند. مرا مستاصل می کند. حتما یک سندروم فلانی هم برایش تعریف شده در علم روانشناسی. حالا من برچسب ها را نمی خواهم. من آدم ها را توی ظرفی نمی ریزم، نریخته ام تا حالا. منظورم این است که چون دزدی نمی کنم لطفا کسی از من دزدی نکن. خوبی بن بست این است که آدم می تواند بشیند در کنج امنش و تکان نخورد برای مدت طولانی.

Wednesday, March 7, 2012

14

از پشت اوو پدر مادر ها پیرتر به نظر می رسند. استدلال استقرایی.
برف باریده روی موهای بابا انگار. می گویم چه خبر، نه اینکه بپرسم ها، همین طوری. آداب معاشرت است لابد. بابا می گوید که تازه از شیرگاه برگشتم. بنفشه ها زودتر در آمدند امسال و گوجه سبزها همه شکوفه دادند. این در صدر اخبار است. اگر به مامانی بگویم چه خبر حتما خبر ازدواج و تولد بچه و این ها می دهد بهم. خوب است که تو گذشته ام یک زندگی هست که من می دانم دوسش داشتم. زندگی در باغی که 100 سال است وقت بهار، بنفشه وحشی دارد. من آدم غارم.
یکی از قهرمان های بچگی ما، من و خواهرم، مانفردِ لرد بایرون بود. یک جایی مانفرد می گوید که شادی هایتان، شادی من نبوده و غصه هایتان، غصه من نبوده. نقل به مضمون، خیلی چیزهای دیگر هم می گوید. برداشت آزاد من از حرفای مانفرد گاهی آدمی می سازد از من که نمی خواهد حرف بزند یا می خواهد انقدر حرف بزند که معلوم نشود چی هس پشت حرف هایش.
یک روزی برگردم به غارم. برگردم بنشینم روی طاقچه پنجره. دست دراز کنم و ازگیل بچینم. قبل آن که تلار را تبدیل به زباله دان کنند و توی میدان های کوچک روستا مجسمه های مبتذل گچی لاله نصب کنند.