Monday, August 20, 2012

26


بابا پشت اوو پرسید که نان بیشتر می خورم یا برنج. با نان که هیچ میانه ایی نداشتم اما فکر کردم اگر ببگویم برنج، فکر می کند آداپت نشدم با اینجا. گفتم نون. گفت پس فطریه ات را به نرخ نان می دهم. ای بابا. قدیم ها، دوست داشتم به حرف زن های همسایه گوش کنم. اولی از آزار و اذیت مادر شوهرش می گفت. دومی از شوهر جوانمرگش. سومی از خیاط پارچه خراب کنش. هر کسی نوبتی یک جمله می گفت. هرکسی قصه خودش را. همه به گونه ایی باور نکردنی نوبت همدیگر را رعایت می کردند، وسط حرف هم نمی پریدند و از هر جا که قصه شان بریده می شد ادامه می دادند. در فضیلت شنیدن و گوش ندان. حرف زدن و نشنیدن. 

Friday, August 17, 2012

25


ننا برادری داشت که ما حاجی دایی صدایش می کردیم. کلاه بره بر سر، تابستان و زمستان. مالدار بود. پایش هم به طرز عجیبی ذوزنقه بود. به خاطر فرم گالش هایش بود. چوپان بود. از کوه و دره، پایین و بالا می کرد و پایش مدام توی گالش های پلاستیکی و جوراب های شش سیخ پشمی می گشت که آن طور ذوزنقه ایی شده بود. کدام طور؟ بروید خودتان ببینید. پای همه گالش ها همین طور است. کم حرف می زد. حرف های کمش، تعریف از دستپخت صاحبخانه و مهمان نوازی و این ها بود. حداقل آن هایی که من شنیدم این بود. بر عکس ننا که زیاد حرف می زد و از همه چی ناراضی بود، از زن خرچنگال همسایه تا مرغ کرچش. من دلم می خواست حاجی دایی باشم ولی ننا شدم.
یک تمرینی داشتم، برای کمتر حرف زدن. خیلی قدیم ها. صبح تصمیم می گرفتم توی مدرسه بیشتر از 10 کلمه حرف نزنم. تو سرویس مدرسه، جواب سلام بچه ها را با سر می دادم و"زبان بریده به کنجی نشسته". متاسفانه گوشم صداها را می شنید. صداها درباره فوتبال، پیش بینی قسمت بعدی "در پناه تو" و سیاهچاله ها بودند. بعد من وارد می شدم. شما فرض کن که بین من و راوی یک دری وجود دارد. من در را با لگد می شکستم و نه خیر، نه خیر گویان وارد می شدم. غروب های روز تمرین، عذاب آور بود. بیشتر از همیشه حرف زده بودم. شکست های کوچک بزرگتر از شکست بزرگ. به هر حال این یک معادله اثبات شده است که قدر مطلق دو عدد کوچکتر از مجموع قدر مطلق هر کدام است. خوشبختانه این مال اعداد طبیعی هست و برای اعداد موهوی هنوز بدتر است. اگر برای اعداد موهومی بهتر می شد می توانستم یک پیج بزنم در فیس بوک. دل نوشته های موهومی. کمتر حرف نزدن، بخشی از تمرین "آدم دیگری بودن" بود. چرا می خواستم آدم دیگری باشم؟ احتمالا از یک نوع خودشیفتگی ناشی می شود. اه. ول کن.

Friday, August 10, 2012

24


استاد راهنمایم، آقای سنای، خیلی با وجنات است. زبانش پشم زده از بس به من گفته روی ایده های خودم کار نکنم. بچسبم به ایده هایی که در جاهای پدر و مادر دار پابلیش شده اند. گوش من پرده ندارد. حالا چرا این طور است؟ چون که مقاله خواندن، کتاب خواندن سخت تر از ایده زدن است. هی خود شکافی کردم دیدم منتظرم دانش به من وحی شود. دیدم بیشتر چیزهایی که یاد گرفته ام سعی و خطا بوده است. همین ریاضی مثلا. از یک جایی مشهود می شوی به اعداد طبیعی، لاجرم بقیه می آید. از وقتی تصمیم گرفتم زبانم بهتر شود، از خواندن متون انگلیسی فرار می کنم و منتظرم در یکی از شب های قدر دیکشنری آکسفورد بر من نازل شود. اسمش ترس از تلاش برای دانستن است. در حالی که تنبلی مفهومی به کرات ستایش شده است، ترس از تلاش برای دانستن به سفلیس می ماند توی دیت اول. آدم شرمش می آید عیانش کند.

Sunday, August 5, 2012

23


آبگرمکن نفتی بود. نفت به اندازه نبود. هفته ایی یک بار می رفتیم حمام. آخر هفته. طولانی، مثل مهمانی بود. حمام یک نیمچه وانی داشت که به چشم ما استخر می آمد. خود حمام بزرگ بود و تنها با بخاری هیزمی گرم می شد. روز قبلِ حمام باید می رفتند از باغ هیزم می آوردند. مامانی دوست نداشت این طوری. استانداردهای زندگی اش جابه جا شده بود. ما بچه ها استانداردی نداشتیم. یک لگن حجیم قرمز بیضیوی –آدم یاد هذلولی می افتد- هم داشتیم برای نگه داری آب گرم. از بس که آب مدام گرم و سرد می شد. قبل از حمام هر کداممان یک ورش را می گرفتیم و مثل تابوت می گذاشتیم رو شانه هامان  و "ای لشگر صاحب زمان، آماده باش، آماده باش" می خواندیم. ننا هم روحیه ی وطن پرستیمان را تشویق می کرد. مامانی آن موقع نمی توانست این حجم از ولِوشو را تحمل کند. کمربند سفیدش را می آورد و می گفت "کمربند بارونه، کمربند بارون". مثلا قرار اشت تنبیه شویم. ما لگن را ول می کردیم و دست می زدیم و می خواندیم "کمربند بارونه، کمربند بارونه". نمایش که تمام می شد مامانی توی حمام انتقام می گرفت وقت کیسه کشیدن.
چندباری هم نفت نبود. باید می رفتیم حمام عمومی. ساک حمام پر می شد از تنقلات و میوه و خارچی. من با ننا می رفتم خزینه، که نمره نبود. دلاک می آمد پشت ننا را کیسه می کشید و اخبار عروس مادرشوهرها و عشق عاشقی ها و دزدی مرغ و خروس را می گفت در حین کار. من یک جای امنی پیدا می کردم و زن هایی که همیشه با لباس می دیدم را دید می زدم. زن های جوان، کبودی های کوچک تنشان را که جای گاز و بوس بود لابد با افتخار به هم نشان می دادند و کبودی های بزرگ را قایم می کردند از هم. پیرترها جلوی حوض آب گرم، چنبره می زدند به انتظار دلاک. بخار آب با بوی صابون های ارزان قیمت قاطی می شد و آدم را منگ می کرد.
حمام عمومی را چندسال پیش کوبیدند. نمی دانم جایش چی کاشتند. یک تپه تاپاله. البته تاپاله در خودِ کلمه اش معنای تپه را مستتر دارد. 

Sunday, July 22, 2012

22


بچه های مردم همه در حال تولید محتوا هستند. همین طور مثل کمباین درو می کنند و بسته های مکعبی کاه و کَمل می دهند بیرون. عکس می گذارند تو فلیکر، آهنگ و فیلم می سازند، کتاب چاپ می کنند. من چی؟ دارم هنوز به کلاهی که در یکی از بیشمار روزهای بارانی اینجا به همکار هندی ام قرض دادم و پسش نیاورده هنوز، فکر می کنم. برایش چند بار ایمیل زدم که کلاهم را بیار. خوشبختانه این زبان دوم از خجالت آدم کم می کند. منتها زبان دوم من، زبان اول اوست لابد که یک روز می گوید کلاهت خیس بود و گذاشتم خشک شود، فردایش می گوید که تو که از آن کلاه استفاده نمی کردی. مردک قرمداغ اگه بنا به استفاده نبود چرا خریدمش پس. دغدغه ام همین است. متاسفانه سندرم "بچه های مردم" مرا ول نمی کند. فکر نمی کردم که مبتلا هستم. آدم همیشه درد و مرضش را یک دفعه ایی می فهمد که ای بابا سرطان پستان داشتم، واسه همین شیرم ترش بود. تجربه های انسانی غیرقابل استناد. همین استناد خیلی چیز بی خودی هست. انگار مافیاس. ولمان کن بابا. من چشم راستم دنیا را با رنگ های سرد می بیند، چشم چپم با رنگ گرم. مرده شور این مختصات بازی ها را ببرند. 

Monday, June 18, 2012

21


عکسم را که دیدم خشکم زد. خشک مرا زد. ها ها. اولش تصمیم گرفتم از کسی که عکس را آپلود کرده توی فیس بوک بدم بیاید. بیماری قدیمی.  بعدش آن هایی که زیر عکس نوشتن خوجگل خانم. از تعدادیشان آلردی بدم می آمد. بعدش دیگر اشک جوانه زد توی چشم هایم. فهمیدم این عکسِ زشت من نیست، نیمرخم زشت است. حداقل از آدم هایی که تا به حال دیده­ام زشت تر است. هی عکس را بالا و پایین کردم. میم آمد و گفت به به چه لبخندی. لبخندهایم یا از سر ادب است یا تظاهر به مهربانی. انسان اولیه لبخند می زد؟ بعید می دانم. نتیجه نظام سرمایه داری است. لبخند توی عکس، لبخند تظاهر به مهربانی ام بود. زیاد هم لبخند نبود. بیشتر شبیه بود به تبسم پیامبر اکرم که دندان­های مبارکشان آشکار می شد. زیر چشمم چروک های خستگی و سن وسال لابد، جمع شده بود و بینی ام هم مثل ستون فقرات گربه ی مریض شده بود. یک طوری که اگر رزولوشن عکس بالاتر بود موهای توی دماغم معلوم بود. موهایم توی بهترین و بدترین حالتشان بودند، بی شانه. هی عکس را بالا و پایین کردم. متاسفانه هچ چیز تغییر نکرد. آمدم یک چیز بامزه ایی بنویسم زیر کامنت ها، یک طوری که انگار پروست زندگی ام را دگرگون کرده، اما نشد. بعد گفتم ظرف های مانده از ناهار را بشویم. هی عکس لایک می خورد و دستم می لرزید و قاشق و چنگال ها ی کفی می افتاد توی سینک. هیچ معجزه ایی نمی شد. هیچکی نپرسید "چرا انقدر زشت افتادی تو این عکس- سگ خورد- عسیسم؟" بعدش دیگر دست و پا نزدم- روایت های من همَش بعد و بعدش دارد، انگار دارم الگوریتم می نویسم- و باور کردم که نیمرخ زشتی دارم. توی ذهنم آدم های بدریخت را به چپ چپ، به راست راست کردم و دیدم نیمرخشان قشنگ تر از من است. به طور مطلق و نسبی. اکانتم را دی اکتیو کنم؟ دیگر با کسی عکس نیاندازم؟ برگردم به بیشه ی خودم؟ آدم ها را بریزم توی دهن کوسه ها و بروم یک مختصات بی آینه پیدا کنم؟
عمه عیشاق، عمه ییلاقی مان بود. جیر بود. یعنی مسلط و سوار بود. روی چه نمی دانم. همه چی حتما. با مردها درشت حرف می زد. کسی از کنار خانه اش رد نمی شد. دختر نیمچه خانی بود با مال و منال ولی ازدواج نکرده بود. مامانی می گفت از بس بد دهن و سلیطه است کسی رغبت نمی کند بگیردش. ننا می گف هیشکی رِ آدِم حساب نکنده. پشت لبش دو تا موی نازک مثل سیبیل سگ ماهی داشت.  موهایش را به دقت ازوسط فرق می گرفت –موهاتو از وسط جمع کن ببینم. هاها- و عروسک های پارچه ایی ریز و درشت درست می کرد و می زد تن دیوارهای خانه خیلی تمیزش. اول آدم را از آن سر کوه صدا می کرد که بیا چایی بخور پیش من. قبلش مجبورت می کرد پایت را چشمه سر بشویی. نیمرخش هم خیلی قشنگ تر از نیمرخ من بود.

Wednesday, May 23, 2012

20


عادت کرده ام به هرز خوانی. حالا نه اینکه عادت جدیدم باشد. مال بچگی هاس که دفتر و کتاب را با روزنامه جلد می کردم که سر کلاس حوصله ام سر نرود از نخواندن. بنویسم هرز خوانی می کنم گویاتر هست- نوشتم گویا، گوی آ می شود گاوها با اغماض، انگار که باید به کسی بگویم- هرزخوانی فعالیت اوقات فراغتم بوده. اوقاتم به هرزخوانی می گذرد.