من منفی هستم. نسبت به میانگین آدم هایی که دیده
ام. علاوه بر این که منفی هستم دوست دارم توالی اتفاق ها را پیش بینی کنم. توالی
اتفاق ها با جامعه آماریست که یک جایی ذخیره شده مثلا. یک پدر و دو پسرش توی دریا
غرق شدند. اولین چیزی که به ذهنم رسید مادر بیچاره خانواده بود. اطلاعاتم آپدیت شد
و فهمیدم، مادر خانواده، مادر ژنتیکی نبود و صرفا همسر مرد بود. داستان طور دیگری
شد. حتما زن، مرد پولدار و دو پسرش را مسموم کرده و فرستاده توی دریا. چرا؟ پول.
خانم جوانی بعد از خوردن شاتوت می میرد. زن زیبا بود مرد حسود بود و زنش را مسموم کرده.
چرا که نه. من داستان ها را اینجوری می سازم. اشک ها را جلوی دوربین باور نمی کنم.
لبخندها را. یک جاهایی سعی کردم مچم را بگیرم. حتما از عقده و فلان است. جواب نمی
دهد. قصه را ساده می کنم و دنبال سایکوی ماجرا می گردم. با ساده کردن قصه، یک
قسمتی از جزیئات با ارزش از دست می رود ولی تا وقتی نتیجه قابل قبول است، چیزی را
نمی شود عوض کرد. آیا این باعث می شود من آدم ساده لوحی نباشم؟ به هیچ وجه. به طرز
غیرقابل باوری ساده لوح هستم و متاسفانه دانستنش کمکی نمی کند که نباشم. متاسفانه
چون می دانم که تا قسمتی پارانوئید هستم، به دستاوردهایم برچسب می زنم. سعادت در
این است که باشی وندانی.
Friday, January 18, 2013
Tuesday, November 13, 2012
33
هوا بارانی بود و دماوند گم بود میان ابر و مه.
با ز نشسته بودیم تراس طبقه بالا، دو تایی به شلم . بیشترش داشتیم حرف های
خواهرانه ی فلان می زدیم. از آن ها که مامانی نباید بشنود. داشت صبح می شد کم کم.
ممتد سیگار می کشیدم و ظرف پوست نارنگی جای زیرسیگاری بود. صدای اذان آمد و مامانی
به در تقه زد و آمد تو. به سیگار توی دستم نگاه می کرد با غصه. من انگار که توی
مافیام. فک می کنی این سیگاره؟ فک می کنی من سیگار می کشم؟ نه خیر اینجور نیست.
دود سیگار از لای انگشتانم می دوید میان فضای بین مان. یک جوری به خنده. می دانستم
تمام شده. دست و پا زدن بی فایده. بعد خودم را می گذاشتم جای دود سیگار و می
خندیدم. ز ادامه حرفمو گرفت که این سیگار ترک است. سیگار نما. سیگار را گرفتم زیر
دماغ مامانی گفتم بو کن. بو سیگار می ده؟ ای بابا. هیچی نمی دونین. سیگارنماس.
سیگار نما. من پلیسم. توروخدا منو نکشین. بابا من پلیسم خنگا. مامانی ابرویش را
برد بالا و قیافه باهوشش را گرفت و گفت ولی دود دارد. ای بابا دود داره، بو که
نداره. بیا تو هم یه نخ بکش.
Wednesday, October 24, 2012
32
صبح زود پا شدم ار خواب. فبلش داشتم خواب می
دیدم شاگرد استاد اعظم هستم. کی؟ استاد اعظم. همون پیرمرد ریش سفید که تو کارتون
توشه شان بود. استاد داشت مرا با جمله های نامفهوم تحسین می کرد. شما بودی پا می
شدی؟ نه والا. متاسفانه جمله های آخر استاد با آهنگ آلارم قاطی شده بود. دیدم
استاد به پنیرگویی افتاده، دل کندم از محضرش. باید هفت رتردام می بودم. دموی فلان.
ساعت پنج و نیم بود. موهایم را بستم. باز کردم. اتو کشیدم. دوباره بستم. رژ گونه و
رژ پرنگ. وقت بیشتری نداشتم. همه این تلاش ها برای این بود که هندی به نظر نرسم.
غریبه های هندی به من نزدیک می شوند و با اطمینان می پرسند که از هند آمدی؟ من نمی
خواهم از هند آمده باشم. بله. انگلیسی شان چند هزار برابر بهتر از من است. دلیل که
نمی شود، می شود؟ ارائه دمو با من و کاندن همکار هندی ام است. من کاندوم صدایش می
کنم. او هم ملیت مرا مسخره می کند. اگر نکند هم باز کاندوم صدایش می کنم. بعد از
کنفرانس در راه برگشت می روم دستشویی. دس شویی بان – که چینی نیست- می پرسد هندی
هستی؟ فکر می کنم رژم پاک شده لابد. صورتم را کج و کوله می کنم به دلخوری و می
گویم نه. می گوید خیلی شبیه شونی. ایس خوت. نبرد امروزم را باخته ام.
چمدان و بند و بساطم را از هفته پیش پهن کرده ام وسط هال. روی میز
کارم شمارش معکوس گذاشته ام. بلیطم را خیلی بار، بالا پایین کرده ام. ولی دارد
بدتر می شود. یعنی با این کارها نمی شود آدم خودش را گول بزند. سه ماه پیش خوش-حال
بودم که دارم برمی گردم خانه. الان هر چه به پروازم نزدیک تر می شوم، هیجانم با
واحد مشخصی به ترس تبدیل می شود.
چسب پشت تابلوها استقامت ندارد. هر دو هفته
یکبار از دیوار سر می خورند. تابلوها، نقاشی ها یک دو ساعته ام هستند. نماد
کارهایی که جراتش را ندارم، شجاعت تمام. خودم را در معرض قضاوت هر روزه ی خودم و
آدم ها می گذارم. آن هم نه با بهترین نقاشی ام. با ضعیف ترینشان که تویشان قلمو از
مغز و دست می زند بیرون.
Tuesday, October 2, 2012
31
گلویم می خارید. تخت گرم بود. بیرون سرد. خودم را سرگرم کردم که روز به تاخیر بیفتد.روز کی شروع می شود؟ وقتی که پایم را بگذارم بیرون از خانه. از چارچوب در به این ور. روی میز را مرتب کردم. ظرف ها را چیدم توی کابینت. قوری را شستم. نه خیر روز آمده بود. با دلخوری
لباس پوشیدم. دیدم جورابم لنگه به لنگه است. رفتم عوضش کنم. صدای در آمد. زنگ در
خانه شیرگاه را که می زدی، صدای بوق تلفن می شنیدی. عادت کرده بودیم وقتی کسی زنگ
می زد می گفتیم برو ببین کی بوق زد؟راننده خطی. خلاصه بوق زدند. ساعت حدود 12 بود و من منتظر
بسته پستی. انگار که درس نخوانی و برف بیاید و مدرسه تعطیل باشد. منظورم این است که
از تنبلی، نتیجه خیلی خوب بگیری. پشت در عوض پستچی، یک خانم و آقای داچِ خندان روییده
بودند. برف آمده اما مدرسه باز است. یک چیزی گفتند که تویش پرژن داشت. گفتم یا و
بعد خانم زد کانال سه. اخبار ورزشی. الکی. خبر ورزشی نبود. گفت که دوره آشنایی با
زبان فارسی دیده و به فرهنگ ایرانی علاقه دارد و این ها که بیاییم یک روز باهم حرف
بزنیم و معاشرت کنیم. من هم خودم را هیجان زده نشان دادم. فکر کردم ریکشن درستی
هست. مردم چه فکری می کنند اگر قانون دوم نیوتن در تو برقرار نباشد. متاسفانه پرده
میان تظاهر و صداقت در من، از شدت عبور و مرور دریده شده. روح حسن بابا در من حلول
کرد و گفتم که بیایند حتما که غذای ایرانی درست کنم براشان. روح ننا سریع خودش را
رساند به مهلکه که راستی شما از کجا دانستید که من ایرانیم؟ -البته اینجا انگار
ننا لهجه اش افغانی است- اسمم که روی در نیست. خانم گفت که چند وقت پیش دو نفر
آمدند اینجا، شما را دعوت کنند به کلیسای فلان. فهمیدند شما ایرانی هستید و من را
فرستادند با شما بیشتر و بهتر حرف بزنم. فهمیدم که کانال قرآن بود و من دو تا ملا
را دعوت کردم بیایند اینجا غذا کوفت کنند. گفتم که آتئست هستم و دست از سرم
بردارند. اگر به خودم بود این را هم نمی گفتم و در را می بستم به رویشان. پس به کی
بود؟ گفت که مهم نیست، ما می توانیم درباره دوستی و صلح برای مردم جهان حرف بزنیم،
به هر حال همه به صلح علاقمندند. من به صلح علاقه دارم؟نه واللا. به جنگ علاقه
دارم؟ نه به اللا. من اصلا آرزوی جمعی ندارم. یعنی یک آرزوی جمعی دارم ولی چون
خودم تویش دخیل نیستم زیاد حساب نمی شود. آرزو هم نیست. نفرت از خرد انسانیست.
متاسفانه چند نوع روغن و آب را قاطی کرده ام توی این آرزویم. برای همین چیز قابل
استنادی نیست. لبخند زدم و در را بستم.
Tuesday, September 25, 2012
30
یک یورو و پنج تا یک سنتی. دوباره توی جیب هایم
نگاه کردم. انگار مثلا معجزه می شد بعدش. به جز موبایل خاموش، چند تا دستمال تکه پاره
و توتون سیگار چیزی ته جیبم نبود. توتون ها رفته بودند زیر ناخن هایم. انگار تازه
از گل بازی برگشته ام. بلیط مترو 2 یورو و 70 سنت بود. یعنی اگر کارت نمی داشتی.
همین جمله آخری که من نوشتم برای خودمان چه آسان است ولی آن بیچاره ایی که بخواهد
فارسی یاد بگیرد، زیرش می زاید لابد. فکر کردم از کسی قرض بگیرم. بروم جلو و بگویم
ببخشید من کیفم رو جا گذاشتم، می شه یه کم بهم پول قرض بدین. اولین نفری که بگوید
نه، له می شوم بعدش. بگویند "آره بیا اینم پول" هم معلوم نیست که نشوم.
فک کردم قیافه ام به کیف جا گذاشته ها نمی خورد. به کتک خورده ها می خورد. بگویم
کیفم را گم کردم یا دزدیند ازم. جای چند تا کبودی روی دست و پایم را که از اثرات
زمین خوردن با دوچرخه است را نشان بدهم و بگویم ببینید اینجا ها، جای چنگ های دزد
است. یک جایی شنیدم این محله ی ناامن آمستردام است. بعد پلیس از من جزیئات بیشتری
می خواهد. انگشت نگاری و فلان هم می کند. تا هفته های بعد پلیس و مشاور آسیب های
اجتماعی است که می آیند دم در خانه. هر روز زنگ می زنند که بیا یک کیف سرمه ایی
پیدا شده مال تو نیست. نخواستیم بابا اصلا. هنوز سرگردانم دم باجه بلیط. فکر می
کنم الان دیگر انقدر خِ خِ کردم که دیگر نمی شود از کسی پول قرض گرفت. آدم آبرومند
کیف پول جاگذاشته/ گم کرده/دزدیده شده یک راست می رود سراغ مردم و می گوید چی شده.
نمی رود یک ربع دورشان طواف کند. شهامتش را نداشتم. فکر کردم همان کاری را بکنم که
بیشتر، رنگین پوست ها می کنند اینجا. یکی کارت بکشد و من پشت سرش بروم. یک جایی
کمین کردم. کمی خلوت شد و شکارهای من رسیدند. یک مادر و پسر سیاه. رفتم پشت مادر
ایستادم. پسر کارت کشید. مادر به دنبالش. بعد هم آن صدای بوق بوق متقلب ها از گیت
آمد. برگشتم سر جای اول. روی زمین چند تا کارت افتاده بود. آن ها را هم امتحان
کردم نشد. بعدش دیگر سکیوریتی مترو آمد. فکر کردم عیبی ندارد اصلا پیاده می روم.
فکر کردم چند ساعت می شود پیاده؟2 ساعت؟ بیشتر؟ اگر گم می شدم که خیلی بیشتر. تازه
اینجا محله ی ناامنی بود. با چاقو تهدیدم می کردند که پول هایت را رد کن بیاد. هر
چه قسم و آیه که من اگر پول داشتم پیاده نمی آمدم، باور نمی کردند. یعنی اول چاقو
را فرو می کردند توی پهلویم بعد هم جیب هایم را می گشتند و باور می کردند. که
البته خیلی دیر بود. نه برای آن ها، برای من. به هر حال قرار نبود زنده بمانم.
برگشتم به ورودی ایستگاه. پریدم پشت یک خانوم قد بلند و از گیت رد شدم.
Saturday, September 22, 2012
29
به نظرم توی عمرم زیاد سگ دو زدم. یعنی بیشتر از
آن چیزی که باید. یک جایی باید می ایستادم. شاید دویدنم از غریزه فرار آمده. پای
سگ ها تاول زده. سگ های مردم می روند سوار فرست کلس می شوند. انگار که از زمینی که
یک غول شخمش بزند شش روزه چیزی نخواهد رویید. شسته ام کله را. بعضی از لکه ها پاک
نمی شوند. گربه شور شده لابد. خواب یک باغ میوه را دیدم. یک میوه ایی بود، پر شده
از عسل. باغبان یکی داد دستم. دو چشم از توی میوه خیره شده بودند. با مژه های بلند
و پر حجم. مژه ها خورد به صورتم. میوه از دستم غلطید. دو تا جانور پرواز کردند از
میانش. میوه را خورده بودم. جانوران خودشان را می کوبیدند به دیواره داخلی شکمم.
صبح دیدم پنجره ها بسته است و خانه بوی آشغال می دهد. دلم برای لوبیا سبزها سوخت.
قرار بود لوبیا پلو شوند. هیچ چیز سر جای خودش نبود. همه چیز همه جا بود. توی کله
ام، هیچی نبود.
Wednesday, September 19, 2012
28
دندانم درد می کند. فک عقبم. عقب فکم؟ لثه ام شاید. توی دهن
کلی سنسور هست. فعلا که یک طرف دارند درد را مخابره می کنند. گزینه اولم سرطان
دهان است. چون چند روز است مدوام سیگار کشیده ام. بابای نازنین هم سیگاری بود.
سرطان کام گرفت و مرد. بعد مثلا من هم اینجا می میرم. تا روز آخر زندگیم، به
خانواده نمی گویم که سرطان دارم. بعد جنازه ام را با ترکیش ایر می فرستند ایران.
چون تا آن موقع بقیه پروازها به ایران تحریم شده و به ایران ایر هم سوخت نمی
فروشند. ترکیش هم برای هر پرواز به ایران 4 هزارتا کم کمش می سلفد. میم حسابم را
که دانشگاه به آن پول می ریزد برای پول بلیط خالی می کند. حتما حمل جنازه بیشتر
خرج دارد. مامانی و بابا باور نمی کنند که من مرده ام. بابا را مطمئنم. به نظرم
مامانی با این مسائل کنار می آید یک طوری. بابا نه. لیلا ی همسایه یک شایعه ایی درست
کرده تو کوچه که من از ایدز یا اوردوز مرده ام. مامانی در حالیکه خیلی هم مطمئن
نیست از این شایعه غصه می خورد و لیلا را نفرین می کند. توی زمین های چالی جا
نیست. من هم وصیت کرده ام مرا توی خانه شیرگاه قبر کنند. اما عمو الف با بابا صحبت
می کند که این کار را نکند. کسی که از آینده خبر ندارد. یک وقتی خواستید باغ را بفروشید.
نمی شود این طور که. مرا می برند ییلاق. ییلاق اینجا اسم خاص است. کاف می گوید که
لااقل درخت سیب بکارند روی خاکم. چه خوب یادش مانده. عمه صاد هم می آید یک قطعه
حماسی می خواند سر خاکم که درست است که من مرده ام ولی زندگی تمام نشده. کم کم خبر
به دوستانم می رسد. خبرش دردناک است. اما زود فراموش می شود خیلی وقت است که نیستم
توی زندگیشان. شاید هم سرطان نداشته باشم به خاطر حساسیت لثه ام به مسواک هتل ارزانقیمتی
نزدیکی وین باشد. به هر حال دو بار مسواک زوری صبح و شب را زده ام همیشه.
باغ، یک "کهنه خونه" هم داشت. دارد
هنوز. مال ننا اینا بود. از خیلی قدیم. یک سالی خانواده احمد کاشیکار نشستند در
این خانه. کرایه نمی دادند، به جایش مواظب خانه و باغ بودند. از آن جایی که ما از
جایمان تکان نمی خوردیم سال تا سال، مواظب خانه آن ها هم بودیم. آیا من دارم
مردسالاری را ترویج می دهم؟ چرا خانواده احمد کاشیکار، نه خانواد خانوم بالا،
همسرش؟ چون که مردم آن ها را اینطور صدا می زدند. آیا سریال فرندز همجنس گرایی را
تقبیح می کرد؟ چون راس یک جایی گفته خانمش گی شده، به جای اینکه گی بوده وحالا
فهمیده؟ خلاصه، اولین مواجهه ما با خانواده احمد کاشیکار این بود که وقت مسواک
کردن کنار حوض، بچه هایش از پشت فنس با تمسخر به ما خیره می شدند. به هرحال منطق
قوی تر همیشه پیروز است. ما تا مدت ها مسواک نمی زدیم شب ها و مامانی را حرص می
دادیم. خانوم بالا را هم همینطور. اینطوری که من و ز با صدای بلند و نوبتی می
گفتیم پایین، بالا و او از آن ور می گفت که بله. ما هم می گفتیم که با او نبودیم. خیلی
وقت های مسواک زدن، بچه های خانوم بالا و احمد کاشیکار را می بینم که از توی آینه
به من نگاه می کنند. بعد از سرطان دهان، اگر دکتر منعم کند از مسواک زدن هم یاد آن
ها می افتم.
Subscribe to:
Posts (Atom)